آتناآتنا، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 1 روز سن داره

❀ღ آتنا دختر طلایی ما ❀ღ

✿✿✿مهمونی آی مهمونی✿✿✿

1392/8/13 10:50
نویسنده : مامانی
240 بازدید
اشتراک گذاری

دخترانه,فانتزی,شکیک,آیکن,شکلک,صورتی,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگ نویسی,کامنتگزاری,کوچک,سایز کوچیک,ریزه میزه,جذاب,یامزه  بنام خداوند بخشنده مهربان  دخترانه,فانتزی,شکیک,آیکن,شکلک,صورتی,شاد,قشنگ,خشگل,زیبا,باحال,دخترونه,وبلاگ نویسی,کامنتگزاری,کوچک,سایز کوچیک,ریزه میزه,جذاب,یامزه

 

سلام دختر خانوم عسل مسل

smileyالهی من قربونت برم، میخواستم بگم بعد از یه مدت طولانی ، یه نهار دسته جمعی با کل فامیل خیلی چسبید.

عمو مهدی هم از مکه اومد، 3 شنبه رسید، بابایی از طرف تو یه پلاکارد براش زده بود، خیلی باحال شده بود، خاله مریم هم پلاکارد تو رو زد تو خونه(بقیه پلاکاردا بیرون بود) ، همون شب خاله مریم همه رو دعوت کرد و یه ولیمه کوچولو تو خونه داد.

خیلی خوش گذشت، تو هم خیلی دختر خوبی بودی و اصلاً مامانی رو اذیت نکردی فقط یه شیطونی کوچولو کردی که کم کم داشت صدای همه در می اومد...

همه سرشون به یه کاری گرم بود و مشغول صحبت و بگو بخند بودند، یه لحظه احساس کردم که خبری از گل دخترم نیست، تو دلم گفتم حتماً یه گوشه داره خرابکاری میکنه، دیدم بعععععععلهه  ... رفتی سر میزی که میوه روش چیده شده بود و دستت تا مچ تو یه خرمالو بود، آخ آخ آخ .... آتنا بی خیال ... خلاصه خودت که فهمیده بودی شیطونی کردی هیچ اعتراضی نکردی، بردمت دستاتو شستم و بهت خیلی جدی تذکر دادم که دیگه این کارو نکن، بعد از یه نیم ساعت دیدم داری بدو بدو میای سمتم، چشمم افتاد به دستت و خرمالویی که ....

خلاصه تا آخر شب دیگه خرمالوها از دست تو سر گذاشتن به بیابون، مگه ولشون میکردی

ولی کلاً شب خوبی بود و خوش گذشت.

            

همین پنج شنبه هم زندایی و دایی علی به مناسبت عید غدیر همه فامیل رو تو باغ برای نهار دعوت کردن. اولش خیلی ذوق کردم ولی بعد یه خورده نگران شدم، بخاطر اینکه هوا یه کم خنک شده، آخه تازه سرفه های تو یه مقدار بهتر شده، خیلی اذیت شدی عزیزم، بمیرم برات تو این چند روز که مریض بودی، سرفه از همه چی بیشتر اذیتت میکرد.

         

آره دیگه 5شنبه نهار هم رفتیم باغ دایی علی، یه کم دیر رسیدیم ، توی باغ میز گذاشته بودن و نهار رو تو فضای باز میخوردن، هوا یه کم سرد بود ولی نه خیلی. بعد از نهار بردمت تو فضای سبز باغ و ازت یه کم عکس گرفتم، دیدم کم کم چشمات داره تمنای خواب میکنه، رفتیم تو نمازخونه و خوابوندمت، توی نمازخونه هوا از بیرون خنک تر بود، ولی من با پتو و کاپشن و اینا پوشوندمت، اومدم بیرون دیدم هیچ کس تو باغ نیست، خانوما رفته بودن تو سالن و آقایون تو آلاچیق نشسته بودن، منم رفتم پیش بقیه .

 تا برگشتیم خونه ساعت نزدیک 12 شب بود، تو دیگه از خستگی تو ماشین خوابت برد. 

 

 

                   

 برای دیدن بقیه عکسا ادامه مطلب رو ببینین ............... 

 

آتنا خانوم و هلیا جونی 2 تا دخمل نازنین، با اختلاف سنی 5 روز(آتنای من کوچیکتره)

  

 

آخ هلیا چه جوک با مزه ای گفتی

 

 

این شترا کوچولو هستن ، یا ما بزرگ شدیم؟؟؟

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

خاله مرضیه
5 آبان 92 10:27
وای مائده این دختر تو چقدر خوردنی شده، چقدر ناز و معصومه.... تمام حرکات و رفتارهاشو تو ذهنم مجسم کردم و کلی تو دلم قربون صدقش رفتم. عزیز دلم!!


***ممنون مرضیه جونم، تو خیلی مهربون و ماهی****
نجمه
6 آبان 92 16:26
منم دلم مهمونی با آتنا جوونی می خواد


***شما رو سر ما جا داری خاله نجمه جونم***
مرجان مامان آران و باران
7 آبان 92 1:46
ای جانم عزیزمم
افرین به دختر خوشگل مهربون مامانیو اذیت نکرد
همیشه شاد باشید


***ممنون خاله مرجان مهربون***
مامان زری
8 آبان 92 22:13
سلام عزیزکم انشاالله همیشه بری مهمونی و هر بار بیشتر از دفعه قبل بهت خوش بگذره


***مرسی خاله جونی، شما هم ایشالا همیشه شاد باشید***